سکوت ...
تو بيگناه بودي ،
آنگاه که شهوت نگاه شوخ خواهرت ،
شعله اي شد ، به حرارت سر شکافته ی برادرت ...
تو بيگناه بودي ،
آنگاه که گرد فواره ي خون ذهن ناکام بشر ،
در سماعي درويش وار بودي ...
تو بيگناه بودي ،
آنگاه که فرشته ي مقرب حرمان ،
وحي در قامت کلاغ مي آورد ...
تو بيگناه بودي ،
آنگاه که دستان پينه بسته ات ،
خاک خون زده را ورز مي داد ...
تو بيگناه بودي ،
اما شاکيت ، قاضي شد و تاريخ نوشت ،
و تنها من مي دانم ،
که تو ، بيگناه بودي ...
آنگاه که شهوت نگاه شوخ خواهرت ،
شعله اي شد ، به حرارت سر شکافته ی برادرت ...
تو بيگناه بودي ،
آنگاه که گرد فواره ي خون ذهن ناکام بشر ،
در سماعي درويش وار بودي ...
تو بيگناه بودي ،
آنگاه که فرشته ي مقرب حرمان ،
وحي در قامت کلاغ مي آورد ...
تو بيگناه بودي ،
آنگاه که دستان پينه بسته ات ،
خاک خون زده را ورز مي داد ...
تو بيگناه بودي ،
اما شاکيت ، قاضي شد و تاريخ نوشت ،
و تنها من مي دانم ،
که تو ، بيگناه بودي ...
+ نوشته شده در ساعت توسط سناتور
|
پيغام مدير : سلام به شما کاربر گرامی از اینکه به این وبلاگ تشریف آوردید بسیار متشکریم . امیدواریم که مطالب وبلاگ بتواند شما را راضی گرداند . براي تبادل لينك در قسمت نظرات پيشنهاد بديد