تو بيگناه بودي ،

آنگاه که شهوت نگاه شوخ خواهرت ،

شعله اي شد ، به حرارت سر شکافته ی برادرت ...

تو بيگناه بودي ،

آنگاه که گرد فواره ي خون ذهن ناکام بشر ،

در سماعي درويش وار بودي ...

تو بيگناه بودي ،

آنگاه که فرشته ي مقرب حرمان ،

وحي در قامت کلاغ مي آورد ...

تو بيگناه بودي ،

آنگاه که دستان پينه بسته ات ،

خاک خون زده را ورز مي داد ...

تو بيگناه بودي ،

اما شاکيت ، قاضي شد و تاريخ نوشت ،

و تنها من مي دانم ،

که تو ، بيگناه بودي ...