چند تا حرف دل

۱-نمي دانم به کدام سو گام بردارم ذهنم خسته است و رنگ هميشه شاد فکرم آلوده و دلم ميخواهد تنها پرنده دلم در يک آشيان آرام گيرد و صبر پيشه سازد . و عجيب است اما دلم خدا را ميخواهد آن حس دروني آرامش بخشش را که تهي ميکند هر پليدي را دلم آرامش و تنهايي کنار دريا را ميخواهد . دفتر زندگي ام ورق خورده و قلم اميد من بدون جوهر مانده ايکاش رسوايي آدمها, ترس و عشق آدمها

۲-مي خواهم ... در باختن ... در بردن ... در زيستن و در مردن ... شانه به شانه ات بيايم ...در فصلهاي سرد .... پايم ار بر گودي جا پايت ... بر مخمل برفها بگذارم .. و با حضور بهار ... از مزرعه سبز دستانت برويم ... مي خواهم مينياتور شريف خنده هايت .. .بالغ گفته هايت ... در هجوم ثانيه شمار روزهاي با تو بودن .... باشد .. و برگ برگ اين تقويم ... با تو به آخر برسد !!

َعشق یعنی هیچی

باشه...ميگن اين رسم زمونست...ميگن واسه همه همينطوره...اما من ميخواستم با همه فرق كنم...ميخواستم  يكي باشم...ميخواستم يكار ناممكن رو ممكن كنم...آره دوستم راست ميگه...من هيچ وقت نميتونم كسي رو عوض كنم...هر كس بايد خودش خودش رو عوض كنه...

مي رسد روزي كه فرياد وفا را سر كني
مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني
مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر كني
مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار
نامه هايي را كه با درياي اشكت تر مي كني
مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كسي
بوته هاي وحشي گل را ز غم پر پر كني
مي رسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من
آن زمان احساس امروز مرا باور كني